مال رسيد چنانچه سابق در احوال محمد بن عبدالله كه خود را مهدی لقب كرده بود و بر بلاد مغرب در سنه دوصد و نود و شش خروج كرده با امراء مقتدر عباسی كه صوبه دار آن نواحی بودند جنگ نموده غالب آمده افريقيه را متصرف شد گذشت و مصر و مغرب در دست اولاد او تا مدتها ماند و رفته رفته مذهب آنها را اهل يمن نيز قبول كردند و تا مدت دوصد و شصت سال از ابتداء سلطنت آنها تا انقراض دوره آنها گذشت و بر يك طريقه بودند تا آنكه حسن صباح حميری بوسيله نسبت پسر نزار كه ادعا نمود از كوهستان طبرستان و جبل خروج كرد و در حصن الموت قرار گرفت و اين قصه در حدود سنه چهار صد و هشتاد و سه بوقوع آمد بعد از تسلط بيرون حصن الموت صومعه ساخت و در آن به رياضات شاقه مشغول شد و كمال زهد و ورع به مردم وا نمود تا اكثر مردم قزوين و طبريه و كوهستان فريب خورده معتقد او شدند بعد از آن مذهب نزاريه را آشكارا ساخت و در پي ايذاء مسلمين اهل سنت و جماعت افتاد و اعظم مكر او اين بود كه از اتباع خود فتاكان را به شهرهای اسلام ميفرستاد و آنها را می گفت كه علماء و امراء و اعيان اهل سنت را بحيله و مكر بكشند پس بعضی از ايشان بصورت طلبه علم نزد عالمی متلمذ ميشدند و در خلوت و جلوت با وی مصاحب بوده انتهاز فرصت كرده او را بقتل می ‌رسانيدند و بعضی در شكل خدمتگاران  نزد اميری نوكر ميشدند و وقت قاپو كار خود ميكردند و به اين حيله جماعت كثيره را از علماء و امراء و صلحاء اهل سنت را قتل كردند، و چون قوت بسيار بهم رسانيد با پادشاهان و امراء محاربات كرد و غالب آمد و سابق گذشت كه چون حسن صباح را اجل در رسيد برين كار كيا را خليفه خود ساخت و او در وقت مرگ خود پسر خود را كه محمد بن كيا بود نايب گذاشت و او پسر خود را كه حسن بود و ادعاء نسب خود به هادی بن نزار ميكرد خليفه كرد و اين حسن در نهايت مرتبه الحاد و زنديقيت بود و آنچه اسلاف او می پوشيدند بر ملأ اظهار ميكرد و پادشاهی اين گروه يكصد و هفتاد و يك سال درازی كشيد و در فتنه تتار قسمی هلاك شدند كه نام و نشانی از آنها نماند گويا فتنه تتار برای استيصال اينها مقتدر شده بود اما مستعلويه پس از پادشاهی ايشان قريب به پانصد و شصت سال ماند و حالا از اين فرق هيچ يك نمانده مگر از مهدويه مستعلويه طايفه قليله را در اقاصی يمن و كناره دريای سند نشان ميدهند و الله اعلم.
و نيز بايد دانست كه در ملك هند جماعه ديگری اند كه خود را «مهدويه» نام كرده اند و شعار ايشان اينست كه مهدی آمد و گذشت و در بلاد دكهن وراجپوتانه بسيارند اين مهدويه را با آن مهدويه مشتبه نسازيد كه اينها فرقه جدا اند در بحث امامت دخلی ندارند و در بعض مسائل ديگر با اهل سنت خلاف ميكنند مثل رفع يدين در دعا و تقسيم ميراث و غيره و اينها اتباع سيد محمد جونپوری اند كه خود را مهدی موعود خيال كرده بود و ملا علی القاری در رد اين خيال او رساله ملتقط از احاديث صحيحه نوشته است و علامات مهدی موعود را بتفصيل بيان نموده است.
و اما «اثنا عشريه» پس در ابتداء جماعات متفرقه بودند در نواحی عراق و اكثر خود را در اعداد اهل سنت می شمردند و در تقيه و اختفاء دورا دور ميرفتند تا آنكه ديالمه آل بويه مستولی شدند بر بلاد عراق و اول آنها عماد الدوله بود كه بر پادشاه ضلعه خود غلبه كرد و نزع ملك او نمود و در خلافت مقتدر عباسی محاربات عظيمه با ملوك نواحی نموده غالب آمده و در اصل او و پدر و برادران او از فرقه صيادان بودند كه جانوران پرنده و ماهی و غيره شكار ميكردند و ميفروختند و قوت ميساختند در همين حال از كوهستان ديلم به عراق عجم متوجه شدند و در شهری از شهرهای آنجا جامهای شسته در بر كرده ترتيب لباس درست ساخته نزد اميری رفتند او را قوت اجسام و حلاوت كلام اينها فريفت، نزد پادشاه وقت برد و در لشكريان نوكر شدند رفته رفته به ترددات نمايان ترقی منصب حاصل كردند تا بمرتبه امارت عظمی رسيدند و بعد از فوت پادشاه عمادالدوله كه از روی عقل و تدبير سرامد خانه خود بود پادشاه شد و پادشاهت ايشان در بلاد فارس و عراق و عجم و ديلم استقرار و استحكام پذيرفت و كان ذلك سنه احدی و عشرين و ثلثمائه «321» و پادشاهت ايشان تا يكصد و بيست و هفت «127» سال امتداد يافت و اين خاندان همه از غلاة اثنا عشريه بودند بهمين سبب  درين بلاد كه مذكور شد اثنا عشريه فراهم آمدند و آذربايجان و خراسان و جرجان و مازندران و چيلان و جبال ديلم كه آخرها در قلمرو ديالمه آمده بود غلبه اين مذهب شد و علماء اين مذهب بسيار شدند و به تصانيف و تواليف كثيره پرداختند ليكن باوصف اين قدرت و غلبه تقيه را از دست نمی دادند و اكثر اين فرقه در زی معتزله مستتر می بودند حتی وزير اعظم ديالمه كه صاحب بن عباد بود خود را معتزلی وا می نمود با آنكه در باطن رافضی شديد العناد بود چون دولت ديالمه از پا افتاد و نيست و نابود شدند اكثر اثنا عشريه روبه تستر و اختفاء نهادند و خود را در معتزله و اهل سنت بشدت تمام اخفا كردند تا آنكه فتنه تتار برخاست و تر و خشك را بسوخت علقمی وزير خليفه عباسی كه ازين فرقه بود خفيه با تتار ساختگی داشت اولا جلوه نمود و آخراً تباه شد ليكن از دلهای ايشان خوف اهل سنت زابل گشت و ضعف اسلام موجب قوت اينفرقه شدو درين بلاد اظهار مذهب خود آغاز نهادند تا آنكه سلطان  غازان بن ارغون بن ابغا بن هلاكو بن توليخان بن چنگيزخان به شرف اسلام مشرف شد و اين واقعه عجيبه در سنه ششصد و نود و چهار «694» اتفاق افتاد و به دعوت او هزاران هزار از اهل و اتباع و جنود او به شرف اسلام مشرف شدند و او خود را سلطان محمود نام نهاد و او بر روش اهل سنت بكمال خوبی گذرانيد و بعد از وی برادر او سلطان الجايتو خدابنده قايم مقام او شد و در امر عمارت و تماشا مصروف و به لعب و ملاهی مشغوف بود ناگاه باوی شخصی از رافضه اثنا عشريه ملاقات كرد كه او را تاج الدين می گفتند و سلطان را درين مذهب ترغيب نمود و سلطان به اغوای او دين خود را در باخت و تاج الدين مذكور در دعوت به اين مذهب مبالغه تمام داشت و علماء اينفرقه را نزد سلطان جمع آورد خصوصاً ابن مطهر حلی را كمال رونق داد و آهسته آهسته نزد سلطان ثابت كرد كه در فرق اسلام فرقه ناجيه غير از اثناعشريه نيست چون سلطان نو مسلم بود و از حقيقت دين آگاه نبود و بتواريخ اسلام اطلاع نداشت حيله او پيش رفت و سلطان را با جميع اهل و اتباع او درين مذهب آورد و تصانيف ابن مطهر حلی كه «نهج الحق» و «منهج الكرامه» و امثال آنها است برای دعوت سلطان مذكور و امراء و اتباع اوست و درين زمان غلو اثنا عشريه از حد زياده شد و ابن مطهر الفين و شرح تجريد و استبصار و نهايه و خلاصه و مبادی در اصول برای اين فرقه پرداخت و بعد از وفات سلطان مذكور پسر او در سنه هفتصد و ده از رفض توبه كرد و به ارشاد اعلام اهل سنت ازين عقيده برگشت و رافضه را اخراج نمود حلی به حله باز گشت و سائر علماء ايشان رو به اختفا آوردند تا آنكه دولت تراكمه كه در اصل از فرقه اثنا عشريه بودند در ديار بكر و كرد و پيش آن 