 تكفير آنها اختلاف است و الحق التفصيل و سيجيء ان شاءالله تعالی و غلاة و كيسانيه و زيديه و روافض يعنی اماميه نيز متفرقه اند بفرق بسيار كه تعداد اسامی و مذاهب آنها در «ملل و نحل» و ديگر كتب مبسوطه يافته ميشود و خالی از فضول نيست زيرا كه معرفت حال اصول مغني است از معرفت حال فروع و فساد اصل مستلزم فساد فرع است اما بجهت تنشيط اذهان و انبساط سامعان بطريق اجمال نبذی از تفصيل سر كنم و منصف را خالی از فايده نيست.

اما «غلاة» پس بيست و چهار فرقه‌اند: 
اول آنها «سبّائيه» اصحاب عبدالله بن سبأ قالوا ان عليا هو الا له حقا و ميگويند حضرت مرتضی شهيد نشده است بلكه  ابن ملجم شيطانی را كشت كه متصور بصورت آنجناب شده بود معاذالله كه شيطان لعين بصورت مطهره او متمثل تواند شد و ميگويند كه آنجناب در ابر مختفی مي ماند و آواز رعد آواز اوست و برق چابك اوست و هر گاه آواز رعد می شنوند در جواب ميگويند الصلوة والسلام عليك يا اميرالمؤمنين و ميگويند كه آنجناب بعد از مدتی نزول خواهند فرمود و دشمنان خود را زير و زبر خواهد كرد و درين كلمات ايشان تناقض صريح و تهافت ظاهر است زيرا كه با آواز تند رعد و ابقای برق عالمی را تواند كشت در حق اعداء چرا صرفه ميفرمايد و چه انتظار ميكشد.
فرقه دوم از غلاة «مفضليه» اند اصحاب مفضل صيرفي كه بسبب لزوم شنايع بر مذهب سبائيه طور ديگر گرفتند و گفتند كه نسبت جناب مرتضوی با حق تعالی نسبت مسيح است با او تعالی موافق قول نصاری باين معنی كه لاهوت با ناسوت متحد گشته يك چيز شد و مذهب ايشان آنست كه نبوت و رسالت منقطع نمی ‌شود هر كه را اتحاد با لاهوت حاصل شد نبی است و اگر ارشاد عالم و هدايت ضالين پيشه گرفت رسول است و لهذا در ميان ايشان مدعيان نبوت و رسالت بسيار گذشته‌اند.
فرقه سوم از غلاة «سريغيه» اند اصحاب سريغ بفتح سين و كسر راء مهمله آخره غين معجمه مذاهب ايشان مثل مذهب مفضليه است مگر آنكه حلول لاهوت در ناسوت در حق پنج شخص اعتقاد ميكنند بتعين پيغمبر و عباس و علی و جعفر و عقيل.
فرقه چهارم از غلاة « بزيغيه» اند اصحاب بزيغ بن يونس كه بالوهيت جعفر صادق قائل اند و ميگويند كه در حقيقت جعفر صادق بنظر نمی آمد و بصورتی كه مردم او را جعفر صادق ميگفتند متشبح شده بود و گفته اند كه ائمه ديگر الوهيت ندارند ليكن وحی بسوی ايشان مي‌شود و معراج و صعود به ملكوت جميع ائمه را حاصل بود.
فرقه پنجم از غلاة «كامليه)‌اند اصحاب كامل ميگويند كه ارواح متناسخ مي شوند يعنی انتقال ميكنند از بدنی به بدنی و روح الهي اول در بدن آدم پس از آن در شيث در آمد و هلّم جراً در سائر انبياء و أئمه نقل نمود و ارواح بنی آدم نيز در ميان خودها تناسخ ميكنند و اين گروه جميع صحابه را تكفير ميكنند بترك تبعيت علی و علی را نيز تكفير ميكنند بترك طلب حق، از اينجا معلوم شد كه حلول روح الهی در بدن شخص و امامت او مشروط بايمان نيست نزد ايشان و الا تكفير جناب علی كرم الله وجهه چه امكان داشت.
فرقه ششم از غلاة «مغيريه» اند اصحاب مغيره بن سعيد عجلی ميگويند كه حق تعالی بر صورت مردی است نورانی و بر سر او تاجی است از نور و دل او چشمه حكمت‌هاست.
فرقه هفتم از غلاة «جناحيه» اند كه بتناسخ ارواح قائل اند و روح الهی را در بدن آدم و شيث و جميع انبياء منتقل ميدانند و بعد از پيغمبر آخر زمان آن روح را در بدن مرتضی و حسنين و محمد بن الحنيفه و بعد از آن در بدن عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر حال می انگارند و امامت را نيز به همين ترتيب اعتقاد ميكنند بلكه معنی نبوت و امامت نزد ايشان حلول روح الهی در بدن شخص است و معاد را انكار ميكنند و محرمات را حلال ميدانند.
فرقه هشتم از غلاة «بيانيه» اند اصحاب بيان بن سمعان بهذي خدای تعالی را بصورت و شكل موصوف ميدانند و قائل اند بحلول حق تعالی در بدن محمد باز در بدن علی باز در بدن محمد بن الحنيفه باز در بدن ابوهاشم بن محمد بن الحنيفه باز در بدن بيان بن سمعان و گويند كه لاهوت متحد شد با ناسوت او به وضعی كه در رگ و پوست او در آمد چون آتشی در انگشت و چون گلاب در گل.
فرقه نهم از غلاة «منصوريه» اند اصحاب ابو منصور عجلی گويند كه رسالت منقطع نمی شود و عالم قديم است و احكام شريعت همه مخترعات ملايانست و بهشت و دوزخ هيچ نيست و بعد از امام محمد باقر قائل به امامت ابومنصور شوند.
فرقه دهم از غلاة «غماميه» اند و اينها را ربيعه نيز گويند اعتقاد دارند كه پروردگار عالم در موسم بهار در پرده ابر بسوی زمين نزول ميفرمايد و در دنيا طواف ميكند و باز صعود می نمايد به آسمان و اثر بهار از شگوفه و گل و ريحان و ميوه و غله و سبزه ازآن است.
فرقه يازدهم «امويه» اند گويند كه مرتضی شريك پيغمبر بود در نبوت و رسالت.
فرقه دوازدهم از غلاة «تفويضيه» اند گويند حق تعالي بعد از پيدايش دنيا امور دنيا را تفويض فرمود به پيغمبر و هر چه در دنياست برای او مباح ساخت و طايفه ازايشان قائل اند كه بمرتضی تفويض فرمود و بعضی بهر دو.
فرقه سيزدهم از غلاة «خطابيه» اند اصحاب ابوالخطاب محمد بن ربيب الاخدع الاسدی گويند كه جميع امامان پسران خدايند و مرتضی اله است و جعفر صادق نيز اله است مرتضی را اله اكبر جعفر صادق را اله اصغر دانند و ابوالخطاب را پيغمبر انگارند و گويند كه جميع انبياء ماضين نبوت خود را تفويض به ابوالخطاب نموده اند و طاعت او را بر كافه انام فرض نموده و اين ابوالخطاب ياران خود را وصيت می نمود كه برای موافق مذهب خود شهادت دروغ بدهند لهذا در كتب فقه می نويسند كه لا يجوز شهاده الخطابيه.
فرقه چهاردهم از غلاة «معمريه» اند منسوب بمعمر قائل اند به نبوت امام جعفر صادق بعد از آن ابوالخطاب را نبی دانند بعد از آن معمر را و احكام شرع را مفوض به معمر دانند و گويند كه معمر كه آخر انبياء بود احكام را ساقط كرد و رفع تكاليف نمود و اينها گروهی از خطابيه اند.
فرقه پانزدهم «غرابيه» اند گويند كه جبرئيل را حق تعالی به وحی برای علی فرستاده بود در تبليغ آن غلطی كرد و به محمد رسانيد گويند كه علی را در صورت با محمد مشابهت تمام بود ازغراب بغراب هم زياده تر مشتبه بودند جبرئيل را امتياز ممكن نشد شاعر ايشان بعربی گويد: 
بيت: 
غلط الأمين فجازها عن حيدره * تا الله ما كان الأمين أمينا
و به فارسي گويد
بيت: 
جبرائيل كه آمد زبر خالق بيچون * در پيش محمد شد و مقصود علی بود
و اين قدر كلام مصنفان ايشان است و جاهلان خود صريح لعنت جبرئيل نمايند با اين لفظ كه لعنةالله علی صاحب الريش.
فرقه شانزدهم «ذبابيه» اند و ايشان محمد را نبی انگارند و علی را اله گويند و نيز گويند كه در ميان هر دو خدا و نبی مشابهت تمام بود و كان محمد اشبه بعلی من الذباب بالذباب و اينها طايفه از غرابيه‌اند كه از عقيده سابقه باين عقيده رجوع نموده اند.فرقه هفدهم «ذميه» اند گويند كه علی اله است و محمد را برای دعوت مردم بسوی خود فرستاده بود پس محمد مردم را بسوی خود دعوت نمود نه بعلی و به اين جهت محمد را مذمت كنند و لهذا