حرين بود بعد از آن رفته رفته بر هجر و لحسا و قطيف و ساير بلاد بحرين دست ياب شد و مردم را به مذهب باطنيه خواندن آغاز نهاد و تابعان خود را به جنابيه ملقب ساخت و آئين اين گروه عين آئين سكهان كرو بود و معاش و مكسب ايشان غارت كردن ديهات و حی كردن مواشی مردم و تاختن قوافل و قتل مسلمين بود آخرها يكی از خدمتگاران او را در حمام كشت و اين واقعه در سنه سيصد و يك واقع شد پس از وی پسر وی كه ابوطاهر بود قائم مقام او شد و قوت و مكنت بسيار پيدا كرد و بر سر حاجيان كعبه در سنه سيصد و هفده تاخت آورد و مذهب باطنيه را رواج داد چون صولت او فی الجمله به مدافعت ملوك و خلفاء شكسته شد شخصی ديگر از قرامطه برآمد كه نامش حمدان بود به امامت محمد بن اسماعيل مذكور الصدر مردم را داعی گشت و گفت كه انه حي لم يمت و لا يموت و اوست مهدی موعود كه دنيا را پر از عدل و داد خواهد ساخت و خواهد برآمد و اتباع خود را به قرامطه ملقب كرد و اين لقب بر اتباع او به حدی غالب آمد كه بعد از وی كسی مباركيه را قرامطه نمی گفت محض اتباع او را به اين لقب ياد می ‌كردند و الا در اصل قرامطه لقب ساير مباركيه است چنانچه در محل خود مذكور شود ان شاءالله تعالی و بعد از حمدان ابن ابی الشمط برخاست و مخالفت حمدان نمود و گفت بعد از اسماعيل امامت به برادر كه او محمد بود رسيد و بعد از او به برادر او كه موسي الكاظم بود و بعد از او به برادر او كه عبدالله افطح پسر جعفر صادق است و بعد از او به برادر او كه اسحاق بن جعفر است و انكار امامت محمد بن اسماعيل هم بالكليه نمی نمود بلكه منكر حيات و رجعت او بود و ياران خود را به شمطيه ملقب كرد پس فرقه ميمونه و خلفيه و برقعيه و مقنعيه و جنابيه و قرمطيه همه شاخه‌های باطنيه‌اند و در اصول عقايد با هم اختلافی ندارند مگر در بعضي فروع.

واصل «اعتقاد كليه باطنيه»آنست كه عمل ببواطن نصوص فرض است نه به ظواهر آن و لهذا ملقب بباطنيه شده اند مگر آنكه از جمله آنها مقنعيه خلاف كلی كرده اند كه قايل بالوهيت مقنع شده اند و اهل تاريخ چنين گويند كه در ميان برقعی و مقنع و قرمطی رسل و رسايل پنهان می شد و با هم موافق بودند در غرض و مقصد زيرا كه مقصد همه ايشان قتل مسلمين و بر هم زدن شرايع و استيصال اهل اسلام و بر گردانيدن مردم از روش دين بود بهر رنگی كه ممكن شود و بهر دعوی كه ميسر آمد اول كسی كه احداث مذاهب باطنيه نمود قداح اهوازي است و اول كسی كه تقيه را ترك كرده مجاهره بر ملا اظهار اين مذهب نمود برقعی است بعد از آن مقنع و جنابی باز حسن از نزاريه و اولاد او و مهدويه كه ابتداء تكون آنها سابق مذكور شد هرچند در اصل عقيده از اسماعيليه بودند ليكن ولايت مصر و مغرب كه در دست ايشان افتاد بنابر تأليف قلوب مردم ان ديار كه در ظواهر شريعت تقيد بسيار دارند در اجراء احكام شريعت مبالغه تمام می نمودند و شيعه خلص خود را در خلوت بطريق باطنيه نيز دلالت ميكردند.

ازين حكايات كه مذكور شد سامعان فهيم و ارباب ذهن مستقيم را چند فايده حاصل مي‌شود : 

اول آنكه باعث حدوث تشيع در ابتدا نفاق و دشمنی اسلام بود كه عبدالله بن سبا و اخوان اورا حميت جاهليت و لحوق مذلت و عار برآن آورد ثانيا طلب ملك و رياست كه مختار و كيسان را در پيش آمد و ثالثا مخالفت با امام زاده زيد شهيد كه هشامين و اقرآن آنها را اتفاق افتاد و رابعا الحاد وزندقه و رفع تكاليف شرعيه كه عبدالله بن ميمون قداح انديشيد.

دوم آنكه اصول مذاهب تشيع از پنج بيش نيستند:  شيعه اولی، و غلاة و كيسانيه و زيديه و اماميه شيعه اولی را دو فرقه اعتبار ميكنند فرقه اول مخلصين كه اهل سنت وجماعت اند از صحابه و تابعين كه ملازم صحبت حضرت مرتضی و ناصران خلافت او بودند از اخيار مهاجران و انصار و غيرهم مذهب ايشان آنكه حضرت مرتضی امام حق است بعد از شهادت حضرت عثمان و طاعت او بر كافه انام فرض است و او افضل زمان خود بود و هر كه با او خلافت نمود در امر خلافت مخطي و باغي بود و هر كه اورا لايق خلافت ندانست مبطل و ضال و أم المؤمنين و طلحه و زبير با او در امر خلافت مناقشه نكرده اند در تقديم قصاص قتله عثمان و تأخير آن نزاع داشتند و قريب بود كه بصلح  انجامد همين عبدالله بن سبأ و امثال او بيمرضی رؤسای طرفين جنگ و قتال آغاز كردند و شد آنچه شد و لهذا همه بزرگواران عدم لياقت مرتضی مر خلافت را اصلا معتقد نبودند بلكه بهترين اهل عصر خود می دانستند و مدايح و مناقب آنجناب را بر ملا روايت می نمودند و مذهب اين فرقه آنست كه كلمات طيبات مرتضی را محمول بر ظواهر آن بايد داشت نه بر تقيه و خلافت نمائی چنانچه كلام الله و كلام الرسول را نيز بر ظواهر آن حمل بايد كرد چه امام بحق نايب پيغمبر است و نصوص پيغمبر همه محمول بر ظاهر است پس آنچه مرتضی از تفضيل بعض اصحاب بر خود و مدايح و مناقب سائر اصحاب كه مخالفان و مقاتلان او باشند بيان فرمايد بی شبهه و بيشك يقين بايد كرد و مأخذ اعتقاد و عمل سنت مصطفويه را كه بروايت جميع صحابه ثابت شده است بايد دانست كه مرتضی همه را تصويب فرموده و جميع صحابه كرام را پايه بپايه ستوده كما سيجئ تفصيله ان شاءالله تعالی و لهذا آنفرقه ملقب به اهل سنت و جماعت شد و لهذا اين طايفه در حق صحابه موافق ظواهر كلمات مرتضی ميروند و هر همه را مرتبه به مرتبه معتقدند.

«فرقه دوم» تفضيليه هر چند اين فرقه داخل شيعه اولی نيست ليكن چون در جميع مسائل موافق با اهل سنت و جماعت اند و مآخذ اعتقاد و عمل ايشان نيز سنت مرويه از جماعه صحابه است مگر مسئله تفضيل فقط اينها را داخل شيعه اولی نمی نمايد تقليلاً للاكثار و ضبطاً للانتشار مذهب ايشان اينست كه جناب مرتضی و اولاد او احق بالخلافه‌اند تا وقتيكه ايشان بديگران تفويض نمايند چنانچه شيخين و ذي النورين را اتفاق افتاد خلافت ايشان درست باشد و هرگاه خود متصدی اين كار شوند ديگری را نمی رسد كه درين كار مداخلت نمايد و مرتضی افضل الناس بعد الرسول است و صحابه كرام را بخير ياد ميكنند و نسبت بظلم و غصب و ضلال نمی نمايند و در هيچ مسئله مخالف فرقه اول نمی شوند مگر در تفضيل فقط و اسماعيليه را هر چند مذهب ديگر دارند در اماميه داخل كرده اند بجهت تقليل انتشار.

و نيز بايد دانست كه شيعه اولی كه فرقه سنيه و تفضيليه اند در زمان سابق بشيعه ملقب بودند و چون غلاة و روافض و زيديان و اسماعيليه باين لقب خود را ملقب كردند و مصدر قبايح و شرور اعتقادی و عملی گرديدند خوفاً عن التباس الحق بالباطل فرقه سنيه و تفضيليه اين لقب را بر خود نپسنديدند و خود را به «اهل سنت و جماعت» ملقب كردند حالا واضح شد كه آنچه در كتب تاريخ قديمه واقع ميشود كه فلان من الشيعه او من شيعه علی حال آنكه او از رؤسای اهل سنت و جماعت است راست است و في «تاريخ الواقدی» و «الاستيعاب» شئ كثير من هذا الجنس فليتنبه له و نيز معلوم شد كه تكفير و حكم بارتداد شيعه بلا اختلاف منطبق است بر حال غلاة و كيسانيه و اسماعيليه اما زيديه و روافض كه خود را اماميه مي گويند در