رده اند چه بلا تعصب و عناد ازان مي تراود انصاف نمي كنند كه اگر انتساب به ابوبكر و علاقه او اهل سنت را باعث بر ايراد فضايل بلال و اعتقاد نيكي او مي شد به محمد بن ابوبكر چرا نمي‌گرديدند و او را چرا ستايش نمي كردند كه پسر شخص اقرب است باو از غلام بالبداهه نمي فهمند كه نزد اهل سنت بلال را اين مرتبه به بركت خدمت پيغمبر و قوت ايمان و صدق اخلاص و مواظبت بر طاعات حاصل شده و لهذا اين روايت را در تحريض بر تحية الوضوء وارد كرده اند نه در فضايل ابوبكر.

كيد صد و يكم: آنكه گويند در كتب اهل سنت مذكور است كه آنحضرت صلي الله عليه و سلم فرمود «إن الله تعالي نظر عشيه يوم عرفه الي عباده فباها بالناس عامه و بعمر خاصه» و اين روايت موجب تفضيل عمر بر پيغمبر مي‌شود و تحقير جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم كه او را در عامه ناس داخل كرده اند و عمر را خاص قرار داده اند و درين طعن جور و جفا و تعصب و عناد از حد گذشته و حمل الكلام علي غير محمله بنهايت رسيده اول درين كلام كدام دليل است بر آنكه پيغمبر صلي الله عليه و سلم در عامه بود زيرا كه مراد از ناس حاجيان حاضرين اند و قاعده اصوليه است كه متكلم از عموم كلام خود خارج مي باشد دوم آنكه فهميد عموم و خصوص موافق متعارف مردم اين زمان كه گويند فلاني در عامه است و فلاني در خاصه ازين لفظ اصلا از روي عربيت راست نمي آيد كسي اين را مي فهمد كه مطلق ناآشنا با كلام عرب باشد بلكه معني اش آنست كه حق تعالي در آن روز به فرشتگان فضيلت حاجيان ذكر فرمود علي العموم  فضيلت عمر را بيان كرد بتخصيص پس درين حديث فضيلت جميع حضار حجه الوداع است آري عمر را تخصيص فرمود بمباهات براي اظهار شرف او نزد ملأالأعلي كه فضيلت آنجناب در ملأ اعلي شهرت يافته بود و معتقد بزرگي ايشان بودند درين وقت ايشان را بحال عمر نيز مطلع كردند كه يكي از ياران او اين شخص است كه اين مرتبه دارد پس در حقيقت مباهات به بزرگي پيغمبر است كه رفيقان او و ياران او اين مرتبه دارند.

كيد صد و دوم: آنكه طعن كنند بر اهل سنت كه ايشان خست و دنائت و جفا را در روايت خود نسبت به پيغمبر صلي الله عليه و سلم كرده اند جائي كه آورده اند از حذيفه انه صلي الله عليه و سلم اتي سباطه قوم فبال قائما جواب اين طعن آنكه در كتب اهل سنت نيز مروي است از عايشه كه «من حدثكم ان النبي صلي الله عليه و سلم كان يبول قائما فلا تصدقوه ما كان يبول الا قاعد» پس معلوم شد كه عادت شريف اين نبود و الا ازواج مطهرات و اهل بيت مطلع مي شدند و چون روايت حذيفه نيز صحيح است رجوع كرديم به روايات صحابه ديگر از ابوهريره اين حديث را مفسر يافتيم و اشكال مندفع شد اخرج الحاكم و البيهقي عن ابي هريره انه قال «انما بال قائما لجرح كان في نابضه» پس از اينجا وجه قيام معلوم شد و هر عاقل ميداند كه حالت صحت و حالت مرض با هم تفاوت آسمان و زمين دارد چيزي كه در صحت عار و خلاف مروت ميدانند در حالت مرض تجويز ميكنند مثل قضاء حاجت براز بر چوكي و طشت بقرب مردم و مثل دراز كردن پا در عين مجلس اكابر و لهذا در نص قرآن وارد است «لَيْسَ عَلَى الْأَعْمَى حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَمَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذَابًا أَلِيمًا «17»«الفتح» و عجب است از تعصب اين گروه كه روايات اهل سنت را با وجود محامل صحيحه كه خود اهل سنت آن محامل را با وضح بيان و تقرير شافي آورده طعن كنند و سيد مرتضي و ديگر علماء اماميه در اصول خود قاعده دارند كه ان الخبر متي وجد له محمل صحيح لا يرد و خود از حضرت صادق و ديگر ائمه روايت كنند كه خدمه جوارينا لنا و فروجهن لكم و حيا نميكنند و هيچ محمل صحيح كه خارم مروت و منافي غيرت نباشند در ميان نمي آرند و كذب و دروغ را بر انبياء و ائمه تقيه تجويز مي نمايند تا اعتماد از اقوال و افعال اين بزرگان مرتفع شود.

كيد صد و سوم: آنكه طعن كنند بر اهل سنت كه ايشان بر پوست سگ نماز را جائز داشته اند جواب اين طعن آنكه آري نزد حنيفه نماز بر پوست مدبوغ كلب كه رطوبت آن بااستعمال ادويه و مصالح بالكليه رفته باشد جائز است بنابر حديث صحيح كه متفق عليه فريقين است «دباغ الجلد طهوره» و نيز فرمود «ايما اهاب دبغ فقد طهر» و عقل بر همين دلالت ميكند زيرا كه از دست رسانيدن پوست جانوران حرام مثل شير و گرگ و گربه در حالت زندگي عل الخصوص چون رطوبت عرق و مانند آن بر پوست شان نباشد نجاست نمي‌شود بلكه از جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم و ائمه اطهار دست رسانيدن باين قسم جانوران ثابت شده است و سواري خر و اشتر بتواتر مرويست پس بعد از مردن كه حكم بنجاست پوست اينها كرده اند محض بنابر اختلاط رطوبت بدني که از خون و چربي و گوشت بوده است چو ن پوست را ازين رطوبت بمصالح و ادويه صاف كرده شود و خشك گردد به همان حالت اصلي خود عود كند در رنگ جامه كه بروي بول يا نجاست ديگر ريخته باشند و باز شسته و خشك كرده آري پوست خنزير ازين عموم خارج است بدليل آنكه او را در قرآن مجيد بجميع اجزائه ناپاك گفته اند قوله تعالي «قُلْ لَا أَجِدُ فِي مَا أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّمًا عَلَى طَاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَمًا مَسْفُوحًا أَوْ لَحْمَ خِنْزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقًا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلَا عَادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ «145»«الانعام» و لهذا مو و استخوان او نيز نجاست دارد و سگ را حكم خنزير دادن به هيچ دليل شرعي ثابت نشده بلكه در قرآن مجيد شكار را که سگ می کند حلال ساخته اند و شيعه و سني بااتفاق مي خورند و ظاهر است كه در حالت شكار دهان او كه محل لعاب است بشكار مي رسد چه جاي پوست و ديگر اعضا پس اگر حكم خنزير مي داشت شكار او را چرا حلال مي كردند پس معلوم شد كه بر اهل سنت بر اين مسئله طعن كردن خلاف قرآن و حديث است آري نزد اماميه بر گه«گوه» خشك انسان كه بالاجماع نجس العين است و به هيچ تدبير پاك نمي‌شود اگر جاي مفروش باشد و خشك گرديده نماز جائز است چنانچه شيخ حلي در «ارشاد» و ابوالقاسم در «شرايع» ‌و ابو جعفر طوسي تصريح باين كرده اند و اجماع اينهاست خلاف درين مسئله فيما بينهم ندارند حالا در ميان پوست مدبوغ الكلب و گوه آدم مقايسه بايد كرد.

كيد صد و چهارم: آنكه گويند اهل سنت لعب شطرنج را جائز داشته اند و حالانكه لعب و لهو در شرع مذموم است و از نصوص قرآن مجيد نكوهش آن معلوم جواب ازين طعن آنكه حنيفه و مالكيه و حنابله قايل بحرمت لعب شطرنج اند و آثار داله بر حرمت آن روايت كنند و شافعي را دو قول است در قول اول مكروه است بچند شرط اول آنكه نماز را وقت مختار خود تأخير نكند و در اداي آن عجلت و ترك سنن و آداب نه نمايد دوم آنكه قمار در ميان نباشد سوم آنكه واجبات ديگر را بسبب اين شغل ترك نكند مثل خدمت ضروري والدين و تفقد اهل